بنام پایانـــــــ…
دیگر نه میخوانم…
و نه مینویسم…
همه را سکوت کنم…
و در گورستان سینه به خاک سپارم…
شعله ور نخواهد شد دگر بغض من…
خاموش کنم شمع سینه سوز را…
که مبادا اشکی جاری شود…
در عمق سکوت شب…
خفه کنم هر هیچ رو…
فقط او که میدان و میفهمد…
بداند…….
همان که مرا به مسیری روانه کرد…
او…آری او…
شاید در حجب این سکوت…
در دل این تک شب…
درحجم عمق…!
پیوند زند ابر های افسار گسیخته…
ابر های آبستن به گناه شبنم چشمان…
شاید باران ببارد…شاید جواب دهد…
کاش این شب پایان باشد…
کاش شب ترانه باشد…
ترانه ای از حس رفتن…
و نغمه پایانـــ…
آهای بهشتیان، شما، آگاه…
و شما جهنمیان خوشا بحالتان…
عذاب من…زندگی…بودن در این دنیا…
سوز عذاب من سنگین تره…
من باید در این دنیا باشم…
نوشتهـ : سیاوُشـ
باورت میشه…
هنوز شب نشده باران گرفت…
با اعتراض رعد و برق…
با رگ های پراکنده و یه هویی…
مث تر کیدن یک دفعه ای بغض ها…
قلب یخی...
ما را در سایت قلب یخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: انیسا
بازدید: 188