یاداوری...
-
تاریخ: 1392/3/7 ساعت: 23:47
یادمان باشدوقتی کسی رابه خودمان وابسته کردیمدربرابرش مسئولیم…دربابراشکهایش،شکستن غرورشلحظه های شکستنش درتنهایی ولحظه های بی قراریش…واگریادمان برود…درجایی دیگر سرنوشت یادمان خواهداورد
شب عروسی
-
تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 16:37
شب عروسیه توئه شب شکستن دلم مجبورم از امشب دیگه از زندگیه تو برم شب عروسیه توئه مثل فرشته ها شدی فرشته ی قشنگ من آخر ازم جدا شدی؟ خیره شدی به چشم اون خیره شدم به عکس تو آتیش میگیره زندگیم وقتی میگیره دستتو…
بعدازظهر
-
تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 16:36
اون بعد از ظهر از یاد نرفتنی… اون شب یهو سرد و رگ زن بارانی… اون دلهره همیشه همراه… اون لرزه های نفس تنگ کن… اما بی خیال اینها دل به دریا که نه… اما به خشکی احساس زدم… اومدم که بهت بگم… که……. تو هم خوب میدونستی… که چقدر در گیر دیدنم…دیدن تو … بی نهایت غرق گفتن…گفتنه… ههـــــــــــــ… اما خبر نداشتی…...
خوابم یا بیدار!!!
-
تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 16:34
دستانش را بر پلکهای بسته ام کشید. همان عطری را زده بود که همیشه میزد…. آرام چشمانم را گشودم، مبادا بترسد و دوباره برود... دستانم را دراز کردم . همانجا بود، واقعیت داشت. نشستم ، به چشمان یشمی اش خیره شدم. ناگهان از جا پرید…دستم را گرفت: بلند شو… پاشو. دنبال هم درآن چمنزار دویدیم. نمیدانم چند ساعت شد....
فکر
-
تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 16:32
فکر میکردم دوستت که داشته باشم گره کور زندگی شل میشود خوشبختی سرش به سنگ میخورد بهشت را میگذارد برای خدایی که عشق را تبعید کرد و برمیگردد میخواستم با هر چرخ این زمین گرد هی ببوسمت ببوسمت ببوسمت میخواستم بخوانم چرخ چرخ عباسی … و خوشبختی مرا بندازد توی آغوشت اما نشد که نشد که نشد حالا هر لحظه گره دو د...
اتفاق عاشقانه
-
تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 16:31
تخت برای اتفاق های عاشقانه کوچک است من بوسه ای را می شناسم که باید به خیابان رفت و آن را از دنج ترین کوچه ها دزدید شهر برای اتفاق های عاشقانه کوچک است من دریایی را می شناسم که عمقش به اندازه ی جیب های ماست من فکر می کنم دنیا برای اتفاق های عاشقانه کوچک است…
لعنت
-
تاریخ: 1393/2/16 ساعت: 16:29
ازسرعادت نیست که وقتی میروی تادم در همراهیت میکنم و بعد تا آخرین چشم انداز تاجایی که سرمیچرخانی، لبخند میزنی مبهوت راه رفتنت میشوم باز آخر چیزی از دلم کنده میشود که میخواهم باچشمهایم نگهش دارم لعنت به رفتنت که قشنگ میروی…
اخرین واژه
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:12
آنقدر گفتند فلان شعر یا ترانه ات مخاطب خاص دارد یا نه ، این را برای که گفتی ، آن را برای چه گفتی ، که قصد کردم واقعا عاشقانه ای بگویم؛ آنهم با مخاطب خاص … باور نمیکنید؟ به جان شما! فلذا ، فرد مورد نظر را چند لحظه در نظر گرفتم و قلم و کاغذ را آماده کردم. آنگاه نوشتم: ((بالا بلند!…)) واااای ! چه دروغی...
هوای تو
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:10
هوای تو داره دنیام و می گیره من از این اتفاق تازه خوشحالم نفس های منو عطر تو پر کرده از این احساس بی اندازه خوشحالم کنارت راه میرم اوج می گیرم کنارت عشق رنگ زندگی میشه شروع ام کن تموم واژه اینجان شروع ام کن تو هر جوری بگی میشه سپردم قلبم و دست تو می دونم که یادت بهترین تسکین دردامه تو این دنیا همین ...
درد های من....
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:08
درد های من جامه نیستند تا ز تن در آورم چامه و چکامه نیستند تا به رشته ی سخن در آورم نعره نیستند تا ز نای جان بر آورم درد های من نگفتنی دردهای من نهفتنی است درد های من گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نام هایشان جلد کهنه ی ش...
بنام پایانـــــــ…
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:05
بنام پایانـــــــ… دیگر نه میخوانم… و نه مینویسم… همه را سکوت کنم… و در گورستان سینه به خاک سپارم… شعله ور نخواهد شد دگر بغض من… خاموش کنم شمع سینه سوز را… که مبادا اشکی جاری شود… در عمق سکوت شب… خفه کنم هر هیچ رو… فقط او که میدان و میفهمد… بداند……. همان که مرا به مسیری روانه کرد… او…آری او… شاید در...
دلـــــــــم میخواد♥♥♥
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:04
دلم میخواد باکسی درددل کنم …کسی که اشکمو نبینه… کسی که الکی نگه چیزی نیس درست میشه… خدایا….بهترین رفیقم وجلو چشمم ازم گرفتی؟!! خدایانمیبخشمت…شبام شده کابوس!! چندروز پیش بادوستم میرفتم کلاس…من از خیابون رد شدم ،اون رفته بود مغازه…اون که اومد ازخیابون رد بشه ی ماشین بهش زد…وای خدایا…توی ماشین چندتاپسر...
یاد روزهای کودکی!!!!
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:03
یاد روزهای کودکی و آن عشق های ساده و دوست داشتنی بخیر روزهایی که عروسک هایت را به من نشان میدادی ، موهای آن ها را شانه میزدی من میشدم نقش مرد، تو میشدی نقش زن تو غذا میپختی ، من سرکار میرفتم وقتی می آمدم از کار تو چای برایم میریختی و بعد عروسک هایت را می آوردی و میگفتی: این بچه ی خوبی بود، من هم میگ...
به همین راحتی
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:01
به همین راحتی مرا ندیدی … من به همان راحتی تو را کنار گذاشتم … طول رابطه دلیل بر عمر باقی نخواهد بود … من برای دنیایم شریک می خواستم تو حتی زحمت دیدن دنیایم را هم به خود ندادی … جدایی را دوست ندارم اما گاهی بین بَد و بَدتر مجبور به انتخاب بَد هستم … خود خواهی من حاصل تنهایی مفرطم بود تو حتی تنهاییم ...
به تنهاماندنم می اندیشم…
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 16:00
تو دل میکنی، من جان! تو دلت می آید من را رها کنی، من جانم میرود از تو دور شوم… تو یک بار برای همیشه “نه” میگویی اما من میان هزار و یک شب “آری” به ادامه ی تنها ماندنم می اندیشم…
داستان کوتاه زخم خورده
-
تاریخ: 1393/2/9 ساعت: 15:58
به روی خودم نمی اوردم ولی میدیدم رفتارش عوض شده بی حوصله و کم حرف. بیشتر وقتا می خوابید. بهم اهمیت نمیداد شبا رختخوابشو جمع میکرد و میرفت تو بالکن میخوابید. حس میکردم دلش باهام نیست. دیگه باهام احساس آرامش نمیکنه. نمیتونستم اون وضعیت رو تحمل کنم..شک و دودلی زجرم میداد. باید قضیه رو برای خودم روشن می...
گریه کن
-
تاریخ: 1393/1/12 ساعت: 23:13
گریه کن گریه کن عزیزم اما نه فقط واسه خودت واسه اینکه نمیشه دیگه بیام تولدت گریه کن جدایی ها ما رو رها نمی کنن آدما انگار برای ما دعا نمی کنن گریه کن حالا حالا از هم جدا باید باشیم بشینیم منتظر معجزه ی خدا باشیم گریه کن منم دارم مثل تو گریه میکنم به خدای آسمون دارم گلایه میکنم گریه کن تو بختمون یه ب...
افرینش...
-
تاریخ: 1393/1/12 ساعت: 23:13
پس از آفرینش آدم خدا گفت به او: نازنینم آدم با تو رازی دارم اندکی پیش تر آی، آدم آرام و نجیب آمد پیش، زیر چشمی به خدا می نگریست.. نازنینم آدم! قطره ای اشک ز چشمان خداوند چکید، یاد من باش که بس تنهایم..! بغض آدم ترکید، گونه هایش لرزید به خدا گفت: من به اندازه گلهای بهشت، به اندازه عرش، نه نه من به ان...
ازدواج.......
-
تاریخ: 1393/1/30 ساعت: 17:03
قبل از ازدواج پسر: بالاخره موقعش شد. خیلی انتظار کشیدم. دختر: میخوای از پیشت برم؟ پسر: حتی فکرشم نکن! دختر: دوسم داری؟ پسر: البته! هر روز بیشتر از دیروز! دختر: تا حالا بهم خیانت کردی؟ پسر: نه! برای چی میپرسی؟ دختر: منو میبوسی؟ پسر: معلومه! هر موقع که بتونم. دختر: منو میزنی؟ پسر: دیوونه شدی؟ من همچین...
سردمه....
-
تاریخ: 1393/1/30 ساعت: 17:04
گفت : سردمه! گفتم : پنجره بزرگه، اما شوفاژِ زیرش کوچیکه! گفت : سردمه! گفتم: شومینه رو زیاد کردم اما کفاف نمیده! گفت : سردمه! گفتم : جوراباتو بپوش، آدم از پا سرما میخوره! گفت : سردمه! گفتم :میخوای دستگاه بخور روشن کنم بشینی جلوش؟ گفت : سردمه! گفتم : پتو بیارم برات؟ گفت :سردمه گفتم : چه کار کنم؟ دیگه ...