
اون بعد از ظهر از یاد نرفتنی… اون شب یهو سرد و رگ زن بارانی… اون دلهره همیشه همراه… اون لرزه های نفس تنگ کن… اما بی خیال اینها دل به دریا که نه… اما به خشکی احساس زدم… اومدم که بهت بگم… که……. تو هم خوب میدونستی… که چقدر در گیر دیدنم…دیدن تو … بی نهایت غرق گفتن…گفتنه… ههـــــــــــــ… اما خبر نداشتی… من نازکم و حساس چو برگ گل… بله بر خلاف جنس مرد بودنم… اولین بار…با آگاهی… با آن همه پارادوکس های ذهنی… و تناقض های رفتاری تو… انتظار از تو نداشتم… خنده کنان…بی توجه… آخه چرا نمیدونستی… من حساس…میفهمم که تو نقش بازی میکنی… چقدر هم زیبا…اما برای استادی مث من نه… مدت هاست که دارم با رنگ جدول ها… تیکه پاره های سفید و زرد خیابونا… میخندم…که مبادا آهی بکشم… و جاده انتقامی نا خواسته بگیرد… بحکم قاضی دنیا…و بغض زمین… آه را به دل آسمان هدیه میکنم… شاید خدا اون شبِ یهو سردِ رگ زنِ بارانی… آه آسمان را ارزانی لحظه ی عریان تو و من کرد… باور کنی یا نه…متاسف باشم یا نباشم… اولین و آخرین بودی… دور از این تله پاتی ها… دور از ترحم و تنهایی… تو قلبم حک شدی… آخر چرا نمیدونستی… آخر چرا هنر پیشه گیت رو بمن فخر کردی…؟؟؟!
قلب یخی...ما را در سایت قلب یخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: انیسا
بازدید: 165