
فکر میکردم دوستت که داشته باشم گره کور زندگی شل میشود خوشبختی سرش به سنگ میخورد بهشت را میگذارد برای خدایی که عشق را تبعید کرد و برمیگردد میخواستم با هر چرخ این زمین گرد هی ببوسمت ببوسمت ببوسمت میخواستم بخوانم چرخ چرخ عباسی … و خوشبختی مرا بندازد توی آغوشت اما نشد که نشد که نشد حالا هر لحظه گره دو دست از درون روی گردنم فشرده تر میشود و نبضم کندتر و کـندتــر و کـــنـــد تــــر و کـــــــــــنــــــــد … واقعیت دارد دوستم نداری و دیگر نه زمین نه خوشبختی نه حتی خدا هیچ کس نمیتواند دست مرگ را از گلویم بردارد
قلب یخی...ما را در سایت قلب یخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: انیسا
بازدید: 168