تو که با پاهایت بر روی قلبم آمدی و آن را شکستی ، پس چرا هنوز قلبم به امید فردا ماندنی است .
فردا دلم را به رویاها خوش کرده ام ، رویایی که دیگر تو درون آن نباشی و هیچ ردپایی را از تو درآنجا نبینم که اگر ببینم آتش میگیرم ، برای همیشه از من دور شو که نمیخواهم از غصه بودن تو بمیرم.
روزی بود روزگاری، تو بودی و من نیز دیوانه تو بودم ، تو قلبم را شکستی ، قصه عشق را ناتمام گذاشتی و رفتی ، قصه را دیگر کسی نخواند ، تو مرا در قصه جا گذاشتی ، قصه تمام شد و من نیز از یادت فراموش شدم.
این دیگر قصه نیست ، حقیقتیست تلخ ، از آنچه در قلب شکسته ام میگذرد.
با این نفرتی که نسبت به تو دارم ، تا غرورت را بیش از این نشکسته ام ، قلب هزار رنگت را بردار و از اینجا برو .
اگر من بی وفا بودم ، اگر برایت کم گذاشتم و عاشقت نبودم ، پس چرا آن زمان که با تو بودم همه میگفتند ( ساده بودی که عاشق بودی ، روز و شب اشک میریختی و دیوانه بودی ، آفرین به تو که رهایش کردی ، او لایق تو نبود ، تو حتی قلبت را نیز فدایش کردی !) قلب یخی...
ما را در سایت قلب یخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: انیسا
بازدید: 57