ﻓﺮﻗﯽ ﻣﯽ ﮐﻨﺪ ﺩﻟﻤﺎﻥ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻢ ﺗﻨﮓ ﺷﺪﻩ ﯾﺎ ﻧﻪ ! ﻭﻗﺘﯽ ﻧﻪ ﻣﻦ ﺑﻪ ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﻢ ﺍﻋﺘﺮﺍﻑ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ؛ ﻧﻪ ﺗﻮ ﺫﺭﻩ ﺍﯼ ﮔﺬﺷﺖ
می آید …
نمی آید …
می آید …
نمی آید …
می آید …
و گلبرگها تمام میشود !
می آید !!!
اما به کجا ؟
به دلم !؟
خدا کند که نیاید ….
نمیخواهم خجالت زده باشم ،
که دیگر دلی برای مهمان نوازی نمانده !
کاش به جای شاخه ای گل
تقدیر را در دستانم میگذاشتند
و میگفتند :
بیاید یا نیاید؟
تصمیم با توست !
و من چه تصمیم بکری میگرفتم
وقتی که میگفتم:
بماند !
تنها همین …..!
برچسب:
نویسنده: انیسا