اسمان دلم ابری است
بغض گلویم را می فشارد
اشک در چشمانم حلقه زده
زبانم بند آمده
دستانم سرد است
روحم آشفته است
مغزم هوای فرار دارد
فرار از زندگی
بین دو انگشت دست راستم جای خالی سیگار را حس می کنم
دلم سیگار می خواهد
دلم اشک می خواهد
دلم فریاد می خواهد
اما
من در هوای زندگی اسیرم
نفس نمی دهد
جان میگیرد
این است روزگار من با زندگی
گاهی حسودی میکنم به آسمان
ای کاش من به اندازه او
از زمین
از آدمها
دور بودم
از بوی آدمی خسته شدم
دلم رنج آسمان را می خواهد
اما شادی زمین را نه
دلم مرگ باران را می خواهد
اما شکفتن گلهای زمین را نه
دلم رعد آسمان را می خواهد
اماشوق بهار زمین را نه
دلم ابر سیاه آسمان را می خواهد
اما رنگ سیاه عشق زمینی را نه
آسمان
اجازه؟؟
من از زمین خسته ام
مرا به خانه ات می بری؟؟
قول می دهم لام تا کام حرف نزنم
قول می دهم
مثل وقتی که زمین بودم شوق زیستن نداشته باشم
صدایم کسی را نیازارد
قول می دهم دل شکسته ی خوبی برایت باشم
تو فقط مرا ببر ………. قلب یخی...
ما را در سایت قلب یخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: انیسا
بازدید: 65