قاصدک تو مشتم بود .
یادم افتاد بهم گفته بودند :اگر قاصدک دیدی
بگیرش
یه آرزو بکن .
گفته بودند : قاصدک آرزوها رو میبره پیش خدا تا برآورده بشه .
قاصدک تو دستام داشت خراب می شد .
یه آرزو کردم .
آرزوم تو بودی .
فوتش کردم تو آسمون .
نمی دونم چند وقت گذشت .
ولی آرزوم برآورده نشد .
امروز هم یه قاصدک تو مشتمه .
همه اون حرفا هم یادمه …
همون آرزو …
همون خواسته …
اما من دیگه باور نمی کنم .
قاصدک رو فرستادم رو هوا
بدون هیچ آرزویی .
قلب یخی...
ما را در سایت قلب یخی دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده: انیسا
بازدید: 66